photo credit: Siyrvanدر خیال من میرسند از راه
خاطرات سرد و مبهم و دور
میبرند قلب بی درنگم را
بی هیاهو در تیرس جنون
میشتابم، میشوم بی رنگ
میشکافم پیکر دیروز
میدرانم در درونم پرده ی حسرت
رنگ میزنم به روزهای بی گداز و سوز
من دوزخیترین ترانههای بهشتی را
میدهم سایه، میکنم پر پر
میشناسم فریب مرثیه هاشان را
میبینم، میخندم به نگاه افسونگر
من چرا نیست سهم چشمهایم
آغوش بی گناه یک مرحم
و چرا تخم شبنم بیفشانم
در شب نقرهای رنگ مژگانم؟
من ندانستم چرا تنها
سهم من شد این همه خلوت
یک اتاق تنگ و نا آرام
من سراسر غربت و حسرت
هر شب و هر روز من یکسان
بی تب و بی تاب و ویرانه
میکشانم دست و پای دهر
سوی بوم و مرز خودکامه
بی مهاباتر ز من، من بود
پر شدم از خواب یک دیدار
مینویسم شور، مینوازم شوق
میگریزم از شب و بیدار..